|
اشكي و لبخندي |
|
چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦ اسباب کشی
دوستان عزيز به علت پاره اي مشکلات از اين خانه به خانه جديد اسباب کشي مي کنم. تشريف بياوريد خوشحال مي شوم...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ب.ظ توسط حميد دهقانيچهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ لذت های کوچک زندگی ما...
پنج شنبه پيش نشستم "سينما يک" که فيلم "قرارداد" را پخش مي کرد ديدم. فيلم که نچسبيد. نشستم حرفهاي مهمانهاي برنامه را ببينم! خيلي جالب بود. انگار دو طرف بحث(سعيد قطبي زاده و شهاب الدين عادل) فقط حرفهاي طرف مقابل را مي شنيدند تا متلکي به طرف مقابل بگويند و يک جورهايي حال طرف مقابل را بگيرند و گفت وگويشان به يک کل کل کودکانه تنزل پيدا کرده بود. حوصله ام سر رفت. شروع کردم به بالا و پائين کردن کانالها که ديدم کانال 4 برنامه "باز هم زندگي" برنامه دوست داشتني "بيژن بيرنگ" را پخش مي کند و اتفاقا هم تکرار قسمتيست که نديده بودمش. مهمانان برنامه "نجف دريابندري" و همسرش "فهيمه راستکار" بودند. موضوع اصلي برنامه آشپزي بود و مهمانان هم کساني بودند که علاوه بر کارنامه پر و پيمان کاريشان که شامل ترجمه هاي درجه يک و دوبله هاي خاطره انگيز و ... است، شاهکار جمع و جور! "کتاب مستطاب آشپزي" را نوشته اند. کتابي که از خواندن هر خط آن مي توان عشق نويسندگانش را به آشپزي و غذا فهميد. بيرنگ در ميان حرفهايش سوالي را از دريابندري پرسيد که حرف دل من بود. پرسيد آقاي دريابندري! به نظر شما بالاخره طعم و مزه غذاست که مهمتره يا سالم بودن غذا؟ دريابندري مکثي کرد و جوابي با اين مضمون داد که الزاما اين دو مقوله تضادي با هم ندارند ولي خوب درنهايت اين طعم و مزه غذاست که مهمتره. درود بر آقاي دريابندري! امروز داشتم فيلم عجيب "عجيبتر از خيال" را مي ديدم. داستان مردي که طعم لذتبخش شيرينيها و غذاي يک زن که مي خواهد با دست پخت درجه يک و اشتها آورش دنيا را جاي بهتري براي زندگي کند، باعث مي شود که از زندگي کسالت آور و يکنواخت هر روزه اش نجات پيدا کند. خدا را شکر عاشقان غذاي خوشمزه در اين دنيا کم نيستند! جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ با اينا خستگيمو در میکنم، ببخشيد با کدوما؟
مي دانم، مي دانم، گل من فانيست...
اين جمله ايست که شازده کوچولو در وصف ناپايداري خوشيها مي گفت. حرفي که اين روزها شده است وصف حال ما. تا از چيزي خوشمان مي آيد و کم کم مزه اش مي کنيم و با خوش خيالي مي خواهيم باور کنيم که اين خوشي حالا حالاها ماندنيست و ديگر اين تو بميري از آن تو بميريها نيست، باز جهان! بر همان روال سابقش مي گردد و چنان پس گردني اي روانه پس سر ما ما مي کند که جايش تا مدتها مي ماند.
حالا حکايت منست و ضميمه دوست داشتني پنجشنبه هاي روزنامه مرحوم "شرق" يعني "کافه شرق". ضميمه اي که پر بود از نوشته هاي دوست داشتني و بعضا نداشتني که البته لزوما شاد و شنگول نبودند(اصلا مگر هر چيز لذت بخشي بايد شاد باشد؟)
نوشته هاي نويسندگاني که سالهاست نوشته هايشان را دنبال مي کنم و ردشان را از "مهر"، "نقد سينما" و ... دنبال مي کردم: "آسيد علي مير فتاح"، "آسيد رضا علوي"، "آرش خوشخو" و ...
اما حالا جمعه هاي ماست و روزنامه "اعتماد" و ضميمه کسل کننده آخر هفته اش. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد؟
دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦ در ستايش بيلي وايلدر ...
توجه: هدف اين نوشته فقط دعوت براي ديدن دوباره يا چند باره و يا براي اولين بار کشف کردن دنياي جذاب و دوست داشتني بيلي وايلدر است. در اين چند ساله آنقدر از در و ديوار سينماي ايران فيلم کمدي نما! مي بارد که تا آدم اصل جنس را نديده باشد، شايد طلاي 24 عيار را با بدلي يکي بداند. روزگار قاطي شدن دوغ و دوشاب است ديگر! با يک سوال اساسي شروع مي کنم: چرا فيلمهاي کمدي جدي گرفته نمي شوند؟ شايد برايتان پيش آمده که فيلمي کمدي را همراه دوستي تماشا کنيد يا مطلبي درمورد فيلمي کمدي بخوانيد که اتفاقا به نظرتان فيلم هوشمندانه و بسيار جذابي بوده، ولي حرفي که دوستتان مي زند يا نظر منتقدي که نوشته اش را مي خوانيد شما را ياد سوال اول اين نوشته مي اندازد. اينکه مگر فيلم کمدي هم مي تواند اينقدر مهم باشد که بشود جديش گرفت؟ اينکه "آره! خيلي فيلم خوش ساخت و جذابي بود، داستان معرکه اي هم داشت ولي..." و امان از دست اين "ولي" که وقتي مي آيد يعني حرفهاي قبلي را خيلي جدي نگير و همه آنها را گفتم که به اين قسمت "ولي دار" برسم. احتمالا در اين لحظه شنونده يا خواننده يک بحث بسيار عميق و پرحرارت درباره فلسفه هنر و سينما خواهيد بود که آقا يا خانم سينما يعني اينکه...، سينما بايد فلان جور و بهمان جور باشد...، شان سينما بالاتر از آنست که... و احتمالا حرفهايي مشابه. يکي از کساني که هميشه مي توان فيلمهايش را به عنوان مثال نقضي براي نظراتي مشابه نظرات گفته شده آورد، بيلي وايلدر است. چند وقتيست که دارم فيلمهاي وايلدر را يکي يکي مي بينم و هر دفعه حيرت زده تر مي شوم از اين همه ظرافت و هوشمندي درپرداخت روابط بين انسانها، از اين همه هنرمندي فيلمسازي که"ويليام هولدن" بازيگر محبوبش سالها قبل درتوصيفش گفته بود "مردي با مغزي پر از تيغ هاي ريش تراشي!" "کامرون کرو" که شايد يکي از بيلي وايلدر بازترين کارگردانان سينماي امروز جهان باشد و ظرافت و سرزندگي و شور زندگي بعضي از فيلمهاي خوبش مثل "اليزابت تاون" و "جري مگواير" ببينده را ياد فيلمهاي استاد مي اندازد در مصاحبه درجه يک و محشري که با وايلدر انجام داده است و با ترجمه دوست داشتني "گلي امامي" مي تواند کتاب باليني هر خوره سينمايي باشد، سوال اساسي اي را از وايلدر مي پرسد. سوال اينست:
چيزي که در فيلمهاي وايلدر بسيار به چشم مي آيد يکي مساله عشق است. البته نه الزاما عشق رمانتيک مثل "سابرينا" يا "آپارتمان"، بلکه مي تواند عشقي باشد که به جنايت منتهي شود مثل روابط عاشقانه در "غرامت مضاعف". و ديگري شور زندگي که حتي در تلخ ترين فيلمهاي وايلدر کبير مثل "سانست بلوار" هم مي توان احساسش کرد. که اين آخري را نمي توان به آساني به چنگ آورد مگر اينکه عمري را خوب زندگي کرده باشي که به نظرم براي بيلي وايلدر اينگونه بوده است...
جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ اين داستان مکرر...
حدود هشت يا نه سال پيش، شبکه تهران برنامه اي پخش مي کرد به نام "سينماي دهه نود". اين برنامه به معرفي و نمايش دقايقي از برخي فيلمهاي مهم دهه نود(به زعم و سليقه نويسنده و تهيه کننده آن برنامه) اختصاص داشت. يکي از فيلمهايي که در اين برنامه معرفي شد "گرين کارت" ساخته "پيتر وير" بود. نشان دادن فقط دقايقي کوتاه از اين فيلم در آن موقع کافي بود تا عاشق اين فيلم شوم. ولي با بدشانسي تمام در اين هشت نه سالي که از ديدن آن دقايق به ياد ماندني گذشت نتوانستم هيچ نسخه اي از اين فيلم را پيدا کنم و ببينم تا اينکه بالاخره ديروز موفق شدم گرين کارت را در سالن کوچک ببينم و بعد از ديدنش مطمئن شدم که اين همه صبر و انتظار ارزشش را داشته است. گرين کارت از آن دسته فيلمهاييست که بعد از ديدنشان از اينکه آدم بهتري نيستم شرمنده مي شوم. به نظرم اين جور فيلمها بيننده اش را مهربانتر مي کند. فيلمهايي از اين دست چنان تاثيرگذارند که موقع ديدنشان سرنوشت مرد و زن فيلم برايت مهمترين چيز در اين جهان مي شود. فيلمهايي که لحضاتي را مي سازند که دوست داري طعم خوشايندشان را هيچ وقت فراموش نکني... دوشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٥ قصه بهرام و گور...
ديشب رفتيم سينما فرهنگ و براي سومين بار "م مثل مادر" را ديدم. تقريبا پنج سالي بود که با برادرم امير نرفته بوديم سينما. فيلم را ديم و باز متحير شدم از بازي "گلشيفته فراهاني". واقعا اين دختر نعمتيست براي سينماي ايران. در چهره و بازي گلشيفته، معصوميت و ملاحتي هست که در بازي و چهره هيچ کدام از بازيگران هم نسلش نيست.
در دقايق پاياني فيلم، جايي که سپيده حالش بد شده و تلويزيونهاي اطراف او در حال نشان دادن پايين کشيده شدن مجسمه هاي صدام از ميدان هاي شهر و لحظه دستگيري صدام با آن وضع تحقير آميز هستند ناخودآگاه ياد تصاويري که از اعدام او در بخشهاي خبري مختلف ديروز ديده بودم، افتادم.
ديروز قصه صدام به ورق آخر رسيد و به جايي منتهي شد که شايد وقتي اين ديکتاتور داشت نقش عزرائيل را يک تنه ايفا مي کرد، هيچ وقت وقوع آنرا آن هم با اين شکل تصور نمي کرد. ولي يک سوال باقيست:
آيا ... سهشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ لحظه هاي ماندگار
۱- وقتي پارسال آقاي اصفهاني که همه کاره سالن کوچک حوزه هنري بود از آنجا رفت و چند ماهي سالن کوچک تعطيل شد ديگه فکر نمي کردم که سالن کوچک، سينما پاراديزوي من دوباره راه بيفتد و بساط عيشمان را دوباره رو به راه کند. اما خب خدا را شکر مدتيست که دوباره موتور سالن کوچک راه افتاده و دارد با تمام قدرت پيش مي رود. آقاي ناصري ممنون. براي ديدن برنامه هاي سالن کوچک اينجا را کليک کنيد. ۲- تلويزيونيها بد عادت شده اند و بعد از سريال "اولين شب آرامش" که يکي از بهترين سريالهاي اين چند ساله بود، دو سريال خوب و جذاب ديگر را روانه پخش کرده اند. شنبه شبها که مرضيه برومند با "کتاب فروشي هدهد"ش مثل هميشه قصه هايش را خوب و جذاب روايت مي کند و دوشنبه ها که محمد رضا هنرمند "زير تيغش" را نمايش ميدهد. *****
مرضيه برومند بعد از سالها سريال سازي براي تلويزيون نشان داده که چقدر خوب و راحت مي تواند قصه هاي سريالش را تعريف کند و شخصيتها و فضايي بسازد که خيلي خيلي آشنا و دلچسب باشد. حتي وقتي سريالي با موضوع کتاب مي سازد که يکي از شخصيتهايش مجبور مي شود با فشار اطرافيان کتاب فروشيش را براي تبديل شدن به Fast Food بفروشد، نگاهش به اين آدمها بي عقده و بدون تحقير است. نگاهي که شايد مي تواند بدليل پختگي در ميان سالي باشد. از آن طرف محمد رضا هنرمند در سريالش موقعيتي به شدت تراژيک را روايت مي کند. مردي که ناخواسته و بطور اتفاقي بهترين دوست تمام دوران زندگيش را که قرار بوده تا چند وقت ديگر پدر شوهر دخترش هم شود را مي کشد و حالا او در تنگنايي بي راه پس و پيش گير افتاده است. اگر به اطرافيان بگويد که چه کار هولناکي انجام داده که خب شايد آينده دخترش و يا حتي خود و خانواده اش به کلي تباه شود و اگر نگويد با وجدانش چه کند؟! اين موقعيت دردناک و دلخراش را يک بازيگر معمولي مي توانست به نابودي بکشاند. ولي به نظرم "پرويز پرستويي" يکي ديگر از آن آسهاي بازيگريش را رو مي کند و چنان غم و رنج و درماندگي اين مرد را در چشمان حسرت انگيزش تصوير مي کند که خدا را هزار مرتبه شکر مي کنم که جاي او نيستم. گاهي خوابهايي مي بينم با اين مضمون که يک اشتباه کوچک انجام داده ام و زندگيم و به تباهي کشيده شده است. جوري که مي بينم همه روياهايم، همه آرزوهايي که در سر داشتم به خاطر آن اشتباه دست نيافتني شده اند و ديگر نه راه پس دارم و نه راه پيش. موسيقي اندوهگين "حسين عليزاده" هم به شدت دردناکي اين موقعيت را تشديد مي کند. غافلگيري ديگر اين سريال بازي خيلي خيلي درخشان "آتيلا پسياني" بود که آنقدر خوب بازيش کرد که با اينکه ديگر در اين سريال حضور ندارد ولي سايه سنگينش همچنان بر روي سريال سايه انداخته است.
۳- مجله "همشهري جوان" پرونده اي در آورد و همه کارتونهايي(کارتونهاي سريالي) را که از بچگي ديده بودم دوره مي کرد. يکي از نو يسندگان اين ويژه نامه حرف جالبي گفته بود. نوشته بود "نسل ما دوران کودکيش را با ديدن اين کارتونها گذراند و با ديدن اين کارتونها بزرگ شد". درسته که کارتونهاي جديد به خصوص کارتونهاي استوديو پيکسار غوغائيست از ايده هاي درخشان و غبطه بر انگيز و اجرايي درخشانتر بطوريکه بعضي از اين انيميشنها پهلو به پهلوي بهترين فيلمهاي تاريخ سينما مي زنند مثل انيميشن شاهکار "شرکت هيولاها" (يا بقول نويسندگاه عزيز مجله فيلم "کمپاني لولوها" که با درآوردن پرونده انيميشنهاي پيکسار يک حال اساسي دادند!) اما خب ديدن سريالهاي کارتوني ژاپني هم براي خودش دنياي داشت. يادم مي آيد که در يکي از بعد از ظهرهاي دلگير دوران سربازي با دو سه تا از بچه ها شروع کرديم به يادآوري خاطراتمان از کارتونهايي که در بچگي ديده بوديم. کمي نگذشته بود که ديديم جمع دو سه نفره ما تبديل شده به يک گروه ده يازده نفره و هرکس با حرارت و سرخوشي از لحظه هاي دلچسب و خوشي که از ديدن اين کارتونها داشته، مي گويد. راستش را بخواهيد به نظرم با ديدن اين کارتونها بود که بزرگ شدم و خيلي ار چيزهايي را که آدم بزرگهاي اطرافمان با بي ظرافتي مي خواستند به ما ياد بدهند و معمولا حوصله مان از شنيدنشان سر مي رفت اين کارتونها بودند که يادمان دادند تا يادمان بماند. بچگيمان را اين کارتونها بودند که سرشار از رويا و خيال کردند جوري که مي توانستيم با هم سن و سالهايمان بنشينيم و ساعتها با يادآوري تک تک صحنه هايش خوش باشيم. بچه هاي همشهري جوان ممنون. ***** ۴- "هزار راه نرفته" مجموعه جذابيست که بقول همشهري جوانيها استحقاق دو سه تا گوي زرين را دارد. اينکه زوجهاي جواني که به احتمال زياد روزي جانشان براي همديگر در مي رفته يا اين طور فکر مي کرده اند ولي خب در حال حاضر به نقطه اي رسيده اند که زندگي مشترکشان جز شکنجه همديگر حاصلي ندارد، جلوي(پشت) دوربين مي نشينند و در اين باره که چرا به اينجا رسيده اند صحبت مي کنند. اينکه چقدر راحت ولي بدون ذوق زدگي با جوانهايي مثل خود ما درمورد مسائلي که خيلي از ماها درگيرش هستيم يا بوده ايم صحبت مي کند و نمي خواهد ساده انگارانه نتيجه گيري کند و درس اخلاقي بدهد واقعا دلچسبه.
پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥ عشق در دل ماند و يار از دست رفت...
هو اللطيف
يک سال گذشت از روزي که داشتم تمام زورم را مي زدم تا او را از دست ندهم. با چه بدبختي اي توانستم فرمانده ام را که براي مرخصي دادن به هيچ صراطي مستقيم نبود راضي کنم تا ۴، ۵ روزي مرخصي اضطراري بگيرم. چه دلشوره وحشتناکي داشتم. راستي راستي داشتم بزرگترين شانس زندگيم را از دست مي دادم. يک سال پيش رفتم اصفهان. ساعت حوالي ۳۰/۸ صبح است که از اتوبوس پياده مي شوم و پا به شهري مي گذارم که حدود يک سال پيشش با دهها خاطره شيرين و تلخ وداعش کردم. وداعش کردم درحاليکه بخشي از قلب خود را در آنجا گذاشتم. روزگاري نويسندهاي گفته بود "وقتي انسان شهري را وداع مي کند مقداري از يادگار و احساسات و کمي از هستي خودش را آنجا مي گذارد." و چقدر سخت بود اين وداع و خداحافظي. چطور مي توانستم از شهري دل بکنم که محبوبم در هواي آن نفس مي کشيد. بايد کسي که بند بند وجودم از عشقش لبريز شده بود را ترک مي کردم و بسوي آينده اي نه چندان معلوم و مشخص قدم بر مي داشتم. حالا بار ديگر در اين شهر هستم. با او تلفني صحبت مي کنم و قرار مي شود که بروم خانه اشان. سوار تاکسي مي شوم و بعد از چند دقيقه وارد خيابان چهارباغ مي شوم. خدايا چه ام شده؟ چرا گوشه گوشه اين شهر اينقدر آزارم مي دهد؟ به هر طرف که نگاه مي کنم هيچ جا را آشنا نمي بينم. واقعا اين همان شهريست که آنقدر دوستش داشتم؟! نمي دانم... . از تاکسي پياده مي شوم و ميدان انقلاب را دور مي زنم و بطرف زاينده رود مي روم. کنار ساحل نيمکت خالي اي پيدا مي کنم و خودم را ول مي کنم رويش و کابوسهايم شروع مي شود.اگر مرا نخواهد چه کنم؟ اگر مرا از ديدن روي زيبايش محروم کند، چگونه طاقت بياورم؟ اصلا چرا کا ر به اينجا کشيد؟ ديگر طاقت ندارم. بلند مي شوم و راه مي افتم. تابلوي کوچه را نگاه مي کنم. خودش است.از خوشحالي و اضطراب به لرزه افتاده ام. پلاک ها را يکي يکي رد مي کنم تا چشمم به پلاک آشنايي مي افتد. سعي مي کنم خودم را کنترل کنم. چند لحظه بيشتر طول نمي کشد تا در باز شود. چقدر زيبا و مليح شده. کسي را که تقريبا يک سال فقط در ذهن و خاطر و قلبم، تصويرش را حک کرده بودم حالا تمام قد جلويم ايستاده است. سلام مي کنم. جواب مي دهد و تعارف مي کند که وارد خانه شوم. خجالت مي کشم. راستش هيچ وقت در چنين موقعيتي قرار نگرفته بودم. با خنده مي گويد تقريبا مجبور هستي بيايي و انتخاب ديگري نداري. چاره اي نيست. مادرش به استقبالم مي آيد و با رويي گشاده و خوش تعارف مي کند. مهرباني و لطفش دودليم را از بين مي برد. شروع به صحبت مي کنيم. هنوز هم فکر مي کنم ديدن او و شناختنش بيشتر شبيه قصه هاي شاه پريان بود. قصه هايي که ما را وارد دنيايي ديگر مي کنند. دنياي جذاب و دل انگيزي که بودن در دنياي واقعي را برايمان قابل تحمل مي کند. اما تا به خودمان مي آييم اين واقعيات گاه بيرحم دوروبرمان هستند که خود را با تلخي هرچه تمامتر به ما تحميل مي کنند. پيدا کردن و آشنائي با او انگار معجزه اي بود که در زندگي من رخ داد. مرا، من تلخ و عبوس و جمع گريز را تا حدودي عوض کرد. شوق زندگي و دوست داشتن و دوست داشته شدن را در من برانگيخت. با اينکه در برخورد اول احساس کردم او با دختران ديگري که مي شناختم فرق مي کند، اما اين برخورد اول باعث نشد تا عاشق او شوم که من هرگز عشق هاي معروف به عشق سينمايي يا عشق با اولين گاه را نفهميده ام. کم کم که زمينه آشنايي و شناخت روحيات او بدست آمد، احساس کردم که چقدر برايم آشناست.انگار کسيست که سالهاست مي شناسمش. اين جوري بود که تا بخودم آمدم ديدم ديگر فکر او از خيالم بيرون نمي رود. اينکه چقدر دوري از او حتي براي مدتي کوتاه برايم سخت و عذاب آور است. کم کم احساس کردم اگر قرار است کسي را در آينده بعنوان شريک و همراه براي ادامه زندگي در کنارم داشته باشم، او خود خودش خواهد بود. در او آني بود که مرا مجذوب خود مي کرد. هم زيستي مسالمت آميز منطق و احساس در شخصيت او را دوست داشتم. گاهي چنان حرفهايش منطقي و بدون جواب بود که خلع سلاح مي شدم و گاه نيز چون کودکي پر شور وشر يکپارچه شيطنت مي شد. چقدر اين شيطنتهايش را دوست داشتم. حضورش در کنارم آرامم مي کرد. تا جايي که وقتي درکنارش بودم لکنت زبانم را که بعضي اوقات امانم را مي برد از ياد مي بردم.
يک سال گذشت و من نتوانستم به قولي که آنروز به او داده بودم عمل کنم. ولي مگر فرقي مي کند؟وقتي او نباشد اين قول چه ارزشي دارد؟ در کوچه هاي سرد شب زوجها پيوسته با ترديد يکديگر را ترک مي گويند در کوچه هاي سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست... شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥ من خواب دیده ام که کسی می آید...
بالاخره روزی که منتظرش بودم رسید. ساعت ۸:۳۰ دوازدهمين روز فروردين را هيچگاه فراموش نمیکنم... پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳ کمی ”غلاف تمام فلزی“، کمی ”رهايی از شاوشنگ“ و بقيه هيچ کدوم
دوره آموزشي خدمت سربازيم تمام شد و بعد از 67 روز دوباره پاهايم را روي آسفالت خيابانهاي تهران گذاشتم. با اينكه حدود 3 سال در اصفهان درس خواندم و از خانه دور بودم، اما هيچ وقت به اندازه اين 9 هفته احساس غربت و غريبي نكرده بودم.
با همه اين حرفها هنوز هم از آمدن به سربازي پشيمان نيستم. تصميمي گرفتم كه براي رسيدن به آن مجبورم كه اين دوره سخت را طي كنم. آمدن به سربازي را خودم انتخاب كردم و از اين انتخاب ناراضي و پشيمان نيستم. من هم ميتوانستم يكي از هزاران آدمي باشم كه راهشان را با بيعلاقگي طي ميكنند. اما ريسك كردم و حاضر نشدم راهي را انتخاب كنم كه دلبستگياي به آن ندارم و مسيري را بروم كه ديگران ميخواهند آنرا طي كنم هرچند خودم نخواهم.خوب اين ريسك و انتخاب قيمت و هزينهاي دارد كه حاضر شدم آنرا بپردازم و در اين راه اميد به لطف و ياري خداي مهربانم دارم . چند وقت پيش كه هنوز دانشجو به حساب ميآمدم، جزوه درسي يكي از بچهها را قرض گرفتم. شايد مهمترين چيزي كه از آن جزوه بهدردم خورد، جملاتي بود كه در صفحات پاياني جزوهاش نوشته بود: ”خوشبختي گاه يك توفيق است، ولي در بيشتر موارد يك پيروزيست. لحظه جادويي به ما كمك ميكند تا تغيير كنيم. ما را بر ميانگيزد تا به جستجوي روياهايمان برويم. بيشك رنج خواهيم كشيد و لحظات دشواري را خواهيم گذراند. اما اينها گذرا هستند و اثري بهجا نخواهند گذاشت. و بعدها ميتوانيم با غرور و ايمان به گذشتهها نگاه كنيم! بدبخت كسيست كه از خطر كردن ميترسد. او هرگز سرخورده نميشود، نااميد نميشود و مانند كسي كه در جستجوي تحقق روياهايش زندگي ميكند، رنج نخواهد كشيد. اما هنگاميكه به گذشته نگاه ميكند(چون ما همواره به جايي ميرسيم كه به گذشته نگاه كنيم)، قلبش به او خواهد گفت:”با معجزههايي كه خداوند در مسير تو قرار داده بود، چه كردي؟ با استعدادهايي كه خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود، چه كردي؟ آنها را در اعماق چالهاي به خاك سپردي چون ميترسيدي كه از دستشان بدهي؟ و حالا آنچه برايت باقي مانده اينست: ”اطمينان به اينكه زندگيت را از دست دادهاي“. بيچاره كسي كه اين كلمات را از قلبش بشنود... .“(اگر كسي ميداند اين جملات مال كيه، لطف كنه و برايم بنويسد) من هم در جستجوي رويايي هستم. اما خوب بعضي وقتها در آن پادگان متروكه و درب و داغون دلم خيلي خيلي براي همه چيزهاي خوب دنيا تنگ ميشود كه خوب گريزي از آن نيست... [ خانه| هنوز هم نمي خواهيد نوشته هاي پيشين را بخوانيد؟ | نامه براي آقاي لوك ] |
خانه مي خواهيد نوشته هاي پيشين را بخوانيد؟ نامه براي آقاي لوك پرشينبلاگ امیر قادری شمال از شمال غربي آئين مهر دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم زهرا خانم خورشيد خانوم Liberta آقا داداش بوي خوش سينما دالان سبز فارگو همشهری کاوه دل خوش سيري چند؟ |
